Copyright 2007-2008
All logos, graphics are registered trademarks of CSHRN.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بحثِ قدرتِ سياسي يكي از مسايلِ محوري در فلسفۀ سياسي است و نحوۀ عملِ آن همواره از مهمترين مسايلِ مطرح در سياست به شمار مي‌رفته است. نمي‌توان در بحثِ سياست و عملِ سياسي، قدرت را فراموش كرد، زيرا در سياست مهمترين چيز، كاربردِ قدرت و تعيينِ دامنه و نوعِ تأثيراتِ آن بر زندگيِ مردم است. اصولاً در تعبيراتِ گوناگوني كه از سياست ارایه مي‌شود، يكي از نقشهاي اصليِ سياست، كنترل و رهبريِ قدرتِ سياسي است. از سوي ديگر، سياست در متنِ روابطِ مردم به وجود مي‌آيد و امكانِ رهبريِ عملِ جمعي را در دست مي‌گيرد. رهبريِ عملِ جمعي نيز با قدرت صورت مي‌گيرد. قدرت، امكانِ انجامِ هر عمل را براي صاحبش فراهم مي‌سازد. بنابراين هرگاه قدرت در دستِ كسي افتاد، به گونۀ طبيعي با انجام دادنِ عمل، بر سرنوشتِ مردم تأثير مي‌گذارد. از اين رو قدرت را نمي‌توان از سياست جدا دانست. زندگيِ مردم در هرحال متأثر از ساختارِ قدرت و نوعِ كاربرد آن توسطِ سياستمداران است. پس بايد زندگيِ اجتماعيِ مردم را در ارتباط با ساختارِ قدرتِ حاكم بر آن‌ موردِ بررسي قرار داد.

از عبارات بالا روشن مي‌شود كه منظور از قدرتِ سياسي، قدرتي است كه از طريقِ ايجادِ همسويي ميانِ افراد و سازماندهيِ آنها در جهتِ خواستهاي معيني به وجود مي‌آيد. يعني قدرتِ سياسي، قدرتي است كه از ارتباطِ انسانها و اشتراكِ شان در باور يا عقيده یي، چه به گونۀ آگاهانه و ارادی و چه به گونۀ غيرِ ارادي و غريزي، حاصل مي‌شود. از اين رو قدرتِ سياسي، در هر حال، از متنِ مردم به وجود مي‌آيد. اين نكته حتا در قدرتهاي استبدادي نيز صدق مي‌كند. با آن كه قدرتهاي استبدادي، توجيهاتِ غيرِمردمي و انحصاري دارند، ولي با آنهم روشن است تا زماني كه وجودِ «مردم» مطرح نباشد، نمي‌توان از شكلگيريِ قدرتِ سياسي سخن گفت. به تعبيرِ ديگر، تنها زماني مي‌توان از قدرتِ سياسي سخن گفت كه ابتدا مردمي، كه اين قدرت بر آنها اعمال مي‌شود، وجود داشته باشد. قدرتِ سياسي را از اين رو نمي‌توان در فرديتِ انسانها و مجزا از زندگيِ اجتماعيِ آنها مطرح ساخت. در تأریخِ بشر، مستبد ترين زمامداران نيز در صورتي صاحبِ قدرتِ سياسي شده اند كه مردمي، آگاهانه و يا ناآگاهانه و غيرِارادي، از آنان اطاعت كرده اند. پس نمي‌توان وجودِ قدرتِ سياسي را بدونِ وجودِ مردم، امكان پذير دانست. به گونۀ ساده‌تر مي‌توان گفت كه جامعه، بسترِ پيدايشِ قدرتِ سياسي است و اگر قدرتِ سياسي را «با قدرتِ پروازِ پرنده» تمثيل كنيم، در صورتي پرواز امكان پذير مي‌شود كه هوا وجود داشته باشد و مردم، همان هوايي است كه «قدرتِ پروازِ سياستمدار» در آن امكان پذير مي‌شود.

از ويژگيهاي بسيار مهمِ قدرت اين است كه همواره به سوي متمركز شدن گرايش دارد. از اين رو نكتۀ مهم ديگري كه در كنارِ قدرت، از موضوعاتِ فلسفۀ سياسي است، كنترل و نظارت بر قدرت است. با آن كه امروزه بحثِ قدرتِ سياسي را بيشتر در چارچوبِ قدرتِ دولتها محصور مي‌كنند و آن را يك مقولۀ جديد در فلسفۀ سياسي مي‌دانند، ذاتِ قدرتِ سياسي در جوامعِ ابتدايي، ولو وجودِ دولت با معناي امروزينِ كلمه، در آنها مطرح نباشد، نيز وجود دارد منتها با اين تفاوت كه در جوامعِ مدرن و متمدن، قدرتِ سياسي را تا حدودِ زيادي كاناليزه كرده اند و از اين رو تعريفِ نسبتاً محدودتر و مشخص‌تري يافته است، در حالي كه در جوامعِ ابتدايي و قبيله ییِ قدرت همچنان صورتِ قبيله یي و طبيعيِ خود را دارد. آنچه كه در هردو صورت وجود دارد اين است كه قدرت به عنوانِ امكانِ انجامِ عمل، همچنان در دستِ كسانِ خاصي متمركز مي‌شود. در جوامعِ مدرنِ امروزي تمركزِ قدرت كانالهاي ويژه‌ و تعريف شده یي دارد، كه مطابقِ خواست و ارادۀ مردم، قدرت را در دستِ كسانِ خاصي متمركز مي‌سازد و نيز همواره بر آن نظارت مي‌كند و از كاربردِ نامحدودِ آن جلوگيري مي‌كند؛ مثلِ انتخابات، اصل نمايندگي، قانونمداري، تفكيكِ قوا و ... امّا در جوامعِ ابتدايي و قبيله یی، قدرتِ سياسي، در دستِ افرادِ خاصي متمركز مي‌شود. مثلاً سلطان، رييسِ قبيله، موسفيدان، روحانيون و ... بدونِ خواستِ آگاهانه و اراديِ مردمِ قبيله قدرت را در انحصارِ خود مي‌گيرند و بدونِ هيچ محدوديتِ تعريف شده یي، مطابقِ ساختارِ سنتي و قبيله یيِ جامعه، به اعمالِ آن مي‌پردازند. در جوامعِ قبيله یي هيچگونه امكاني براي كنترل و نظارت بر قدرت، مطابقِ خواست و رضايتِ مردم، وجود ندارد. بنابراين صاحبانِ قدرت، به راحتي مي‌توانند بر مردم اعمالِ قدرت كنند.

با توجه به نكتۀ بالا، روشن است كه قدرت در جوامعِ قبيله یي بسيار خشن عمل مي‌كند. خشونتِ قدرت در اين گونه جوامع، ناشي از لجام گسيختگيِ آن است. در حالي كه در جوامعِ متمدن، قدرت با راهكارهاي متعددي كنترل مي‌شود و در مقابلِ خواستهاي مردم انعطاف پذيرتر مي‌گردد.

به وجود آمدنِ قدرتِ سياسي در زندگيِ اجتماعيِ مردم را مي‌توان يك امرِ طبيعي دانست و چنانی كه در بالا تذكر داده شد، به صورتِ طبيعي به وجود مي‌آيد؛ امّا مسألۀ تمركز زدايي و جلوگيري از خشونتِ قدرتِ سياسي امري است كه بايد با راهكارهاي دقيق و دموكراتيك به دست بيايد.

قدرتِ سياسي چيست؟

حسين سرامد
پښتو برخه تر کار لاندې ده